تبلیغات
سرگذشت ما و زن همسایه - زن همسایه
سرگذشت ما و زن همسایه

اگر نمی توانیم کاملا مثل آدم زندگی کنیم, دست کم هرچه در توان داریم به کار بگیریم تا کاملا حیوان نشویم. (ژوزه ساراماگو- کوری)

زن همسایه زن خوبیه ولی هر از چند گاهی یه سری به خونه ی ما می زنه و کلهم زندگی ما وارونه می کنه...

دیروز یا همین چند روز پیش بود وقتی داشت می رفت سبزی برا آش درست کردنش بخره-این و مادرم میگفت-

 مادرم و تو راه دید

انگاری تو گوشش یه چیزایی خونده بود.

مادرم اومده بود خونه و شروع کرد با من دعوا. که پسر چرا ریخت و قیافت اینجور...

مونده بودم آخه ریخت من مگه چشه...

رفتم جلو آیینه یه نگاه به خودم انداختم...دیدم چیزیم نی.

سر نهار که شد زن همسایه اومد و یه کاسه آش آورد برا ما-مادرم راست می گفت- رفتیم که نهار و شروع کنیم.

مادرم شروع کرد به تعریف کردن از پسر زن همسایه

آخ حالا نگو کی بگو...

تازه فهمیدم چرا صبحی بهم گیر می داد...نگو زن همسایه کلی چیز تو گوشش خونده بود.

منم مونده بودم تو کف پسر زن همسایه...وافعا انقدر پسر ماهیه...؟؟


نوشته شده در شنبه 23 آبان 1388 ساعت 12:52 ق.ظ توسط eli نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت