تبلیغات
سرگذشت ما و زن همسایه - روز بد
سرگذشت ما و زن همسایه

اگر نمی توانیم کاملا مثل آدم زندگی کنیم, دست کم هرچه در توان داریم به کار بگیریم تا کاملا حیوان نشویم. (ژوزه ساراماگو- کوری)



خدا بهتون روز بد نده
دیروز که می خواستم برم دانشگاه و کلی هم دیرم شد سر کوچه شوهر زن همسایه رو دیدم که با ماشین داره می ره...
از قضای مقدر شده ایشون مسیرشون دقییقا می خورد به دانشگاه ما.
ما هم کلی خوشحال که یه سفر بین شهری مجانی افتادیم.
تا اینکه رسیدیم در دانشگاه و تا که پیاده شدم دو سه تا از دخترای همکلاسیم و دیدم و شروع کردم به صحبت.
نگو  شوهر زن همسایه همینجور سیخ واستاد تا ما تا ته صحبتامون و بکنیم و با هم بریم تو دانشگاه.
آخ که خدا روز بد بهتون نده.
وقتی غروبی که رسیدم خونه.دیدم مامان و همچین شاد و بابا نه, همچین پکر می زد.
یه چند دقیقه ای گذشت و مامان با یه سینی چایی اومد پیشم.
بعد کلی تعارف و الهی قربونت برم و اینا دیدم ییهو بحث واز کرد و که چه خبر از دانشگاه؟
من موندم و در و دیوار که دور سرم می چرخید... باز بعضی وقتا بابام ازم می پرسید...
دیدم ییهو رفت سر اصل مطلب که تو دانشگاه دوست دختر و اینا هم  یافتی...(کلشم با خنده می گفت)
بعد منم که پیچوندن تو وجودمه, موضوع رو عوض کردم و مامان هم گذاشت و رفت...
ای که چی بگم از دست این زن همسایه...
می ترسم فردا پام و از خونه بذارم بیرون...

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر 1388 ساعت 03:37 ق.ظ توسط eli نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت