تبلیغات
سرگذشت ما و زن همسایه - تیکه
سرگذشت ما و زن همسایه

اگر نمی توانیم کاملا مثل آدم زندگی کنیم, دست کم هرچه در توان داریم به کار بگیریم تا کاملا حیوان نشویم. (ژوزه ساراماگو- کوری)


با سپهر (یکی از دوستام) داشتیم تو خیابون پیاده قدم می زدیم...-خیابون دانشگاه به خونه-
من سرم گرم پولای تو دستم و شمردنشون و ردیف کردنشون بود که سپهر طبق عادت همیشگی هر دختری رو     می دید یه تیکه بهش می پروند شروع به مسخره کردن ملت کرده بود(یادتون باشه من حواسم به پولام بودا کاری با دختر مردم هم نداشتم) که ییهو برگشت به یکی گفت به به خواهر سر به زیر...
سرم و بلند کردم که ببینم باز داره چه می کنه ........ دیدم واویلا بگو دختر کی بود...
از شانس ما دختر زن همسایه بود...
http://img4.tinypic.info/files/wrki2dxn1t2sw6s62p3t.gifاومد جلو یه نیگاه به من انداخت و چیزی نگفت و رفتhttp://img4.tinypic.info/files/ayh9s02gxzpq1x7hd82o.gif
من مونده بودم هاج و واج که چه دردسری بشه این قضیه...http://img4.tinypic.info/files/38yfrlcwd51sk15hdcoa.gif
ولی چون از خیلی وقت پیشا با دختر زن همسایه سرو سری داشتیم و سالها دوستی با هم و دیگه بماند بعد براتون می گم... حس می کردم چیزی به زن همسایه نمی گه.
خدا رو شکر همینم شد ولی این قضیه باعث شد حداقل این سپهر آدم شه...http://img4.tinypic.info/files/hfnwoeapcw6t5atc2xf3.gif



نوشته شده در جمعه 20 آذر 1388 ساعت 12:46 ق.ظ توسط eli نظرات | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت